|
نگارش: محمد سعید حنایی کاشانی
|
|
منبع: فل سفه دوشنبهی قبل در کلاس ساعت ۸ صبح داشتم به همراه دانشجویان متنی انگلیسی را میخواندم که دیدم دوتن از دانشجویان بیآنکه متنی در پیش روی خود گذاشته باشند به من زل زدهاند و دست به سینه نشستهاند. پرسیدم: «متنتان را به همراه نیاوردهاید!» یکی از آنان گفت: «ما اخراج شدهایم. برای خداحافظی آمدهایم». بیاختیار پرسیدم: «چرا؟» و او گفت: «چی چرا؟ چرا اخراج شدهایم؟» شاید تعجب کرده بود که چرا چنین پرسشی کردهام. مگر نمیدانم. میخواست توضیح بدهد که نگذاشتم ادامه دهد. گفتم: «خب، باشه ... مهم نیست». میدانستم. اما وقتی آنان را در کلاس دیدم با خودم اندیشیده بودم که شاید مسأله به خوبی و خوشی تمام شده است. همین بود که تردید کرده بودم. کلاس که تمام شد آن که مسنتر بود جلو آمد و گفت ما اخراج شدهایم، چون بهایی هستیم. فقط میخواستیم بگوییم که دلیل اخراج ما اعتقادات دینی بوده است و نه فساد اخلاقی. یکی از آنها مردی میانسال با موهای از میان ریخته و نیمه سفید بود که ۴۵ سالی داشت و دیگری دختری ۲۰ ساله که بهترین دانشجوی کلاس بود. یکی دو هفته پیش که نامهای از حراست دانشگاه برای جلوگیری از حضور آنها در کلاس آمده بود، همهگونه حدسی زده شده بود، جز اینکه پای دین در میان باشد. هرگز فکرش را هم نمیتوانستم بکنم که این دو دانشجوی من بهایی باشند. واقعاً، آدم از کجا میتواند چنین چیزهایی را بفهمد؟ در چهرهی هیچ کسی چیزی از عقاید و دین او نمیتوانی بیابی، مگر کسی که خواسته باشد برای هویت دینی خودش نشانههایی اختراع کند. از همین رو بود که نخستین چیزی که به ذهن همه رسیده بود این بود که حتماً این دو نفر را دیدهاند که با هم زیاد حرف میزنند. و آیا چیزی بیش از حرف هم در میانشان بوده است؟ خب، شاید همین حدسها به گوش خودشان هم رسیده بود و نخواسته بودند که چنین بدنام شوند. |